سلام.بالاخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم. طبق قرار قبلی ایندفعه میخوام نظر افراد معروف رو درباره ی مردها بنویسم.توجه کنید این جملات فقط نقل قول هستند نه نظر شخصیه من. شخصا فمینیست نیستم اما به برابری حقوق زن و مرد کاملا اعتقاد دارم. برای اثبات این برابری هم به زودی نظراتی رو درباره ی زن ها مینویسم. هرچند معتقدم آقایون جنبه ی خوندنش رو ندارن 

اولین جمله رو از یک آقا شروع میکنیم.حسن کریم پور در کتاب باغ مارشال خود آورده است: مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس است که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس میکنند مردند. تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده است پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر و تو سری خورده تر از یک اسیر ، گداتر از همه ی گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش ، گدایی عشق میکنند. اما تا خاطرشان در تسلیم قلب یک زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد خدا آنها را مرد آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر ، یعنی در بی نهایت نامردی جستجو میکنند. هنری لوییس منکن روزنامه نویس آمریکایی معتقد است: مرد همیشه دنبال کسی میگردد تا بتواند پیش او از خودش تعریف کند و زن همیشه دنبال کسی میگردد تا سرش را روی شانه ی او بگذارد فریده نجفی در کتاب خود آورده است : مردها موجودات عجیبی هستند.عجیب و خودخواه.همه چیز را برای عیش و نوش و کیف خودشان میخواهند.وقتی طالب چیزی باشند به هر خفتی تن میدهند تا آن را به دست آورند ، بعد هم که قاقالیلیشان تمام شد می روند حاجی حاجی مکه. نسرین قدیری هم در کتاب چه آسان باختم از عجیب بودن مردها صحبت میکنه: مردها چه موجودات عجیبی هستند.میتوانند در آن واحد چند زن را دوست داشته باشند و دل همه ی آن ها را به دست آورند.اما زن ها موجودات بیچاره ای هستند که تمام عمر پایبند عواطف و احساسات یکرنگ و پاک خودشان هستند. زن ها تا دوست نداشته باشند و قلب و روحشان از عشق لبریز نباشد نمیتوانند دوستدار مردی باشند. اسکار وایلد رمان نویس و منتقد ایرلندی هم میگه : مردها همیشه میخواهند اولین عشق زن باشند ولی زنها همیشه دوست دارند آخرین عشق مرد باشند. و باز هم فریده نجفی در جایی از کتاب افسانه ی خود میگوید : اگر مردی به پایت افتاد و گفت دوستت دارم هرگز باور نکن. در ظاهر به او لبخند بزن ولی توو دلت بگو چادرم کفنت باشد !! سقراط فیلسوف یونانی هم میگه : همین که به زن و مرد حقوق مساوی داده شود خواهیم دید که زن مافوق مرد میشود. و اما جان درایدن معتقد است : شرافت زن مانند پوست خز حساس و لطیف است و تحمل غبار ( اذیت مرد) را ندارد. بتی فریدن اصلاح طلب و فمینیست آمریکایی معتقد است : مردها واقعا دشمن ما نیستند. آنها قربانیانی هستند که از یک احساس مبهم مردانه و از مد افتاده رنج میبرند،همان احساسی که در گذشته وقتی خرسی برای کشتن وجود نداشت باعث میشد بی خود و بی جهت احساس بی لیاقتی به آنها دست بدهددکتر فرانچسکا ام. کانسین جامعه شناس آمریکایی میگوید : یکی از دلیل هایی که باعث میشود مردها اینقدر کمتر از زنها مهربان به نظر برسند این است که رفتار آنها را با معیار های زنانه ارزیابی میکنیم. گلوریا استاینم نویسنده ی آمریکایی هم یه کم بدبینانه گفته : آنچه بین زن ها و خوشبختی فاصله می اندازد یک مرد است.هلن رولند نویسنده ی انگلیسی عقیده ی جالب و شاید تا حدودی درست داره : این یک واقعیت است که زن ها برای درک همه ی مردها کافی است یک مرد را خوب بشناسند ، در حالی که مردها حتی اگر همه ی زن ها را هم بشناسند نمیتوانند حتی یک زن را هم درک کنند. کاتلین نوریس رمان نویس آمریکایی عقیده ی بامزه ای داره و میگه : عوض کردن شوهر یعنی عوض کردن مشکل ویسکونتس نانسی ویچر آستور اولین نماینده ی زن در مجلس بریتانیا هم گفته : زن ها باید دنیا را برای مردها امن کنند چون مردها دنیا را برای زن ها حسابی نا امن کرده اند. سوزان بی. آنتونی فمینیست آمریکایی میگه : به مردها باید حقشان را داد و نه بیشتر و به زن ها باید حقشان را داد و نه کمتر و باز هم هلن رولند گفته : قبل از ازدواج مردها حاضرند به خاطر تو حتی جانشان را هم فدا کنند ولی بعد از ازدواج حتی حاضر نیستند به خاطر تو لحظه ای دست از روزنامه خوندن بردارندآگاتا کریستی رمان نویس معروف انگلیسی هم گفته: باستان شناس بهترین شوهر است چون هرچه زنش پیرتر بشود علاقه اش به او بیشتر میشود سیمون دوبووار نویسنده و فمینیست فرانسوی هم معتقد است : رفتار هیچ مردی نسبت به زن ، خودخواهانه تر ، پرخاشگرانه تر و توهین آمیزتر از مردی نیست که مدام نگران این است که نکند به مرد بودنش اهانت بشود ( شخصا با این جمله کاملا موافقم ) و اما جمله ای را در جایی خوندم که نویسنده اش ناشناس بود و جمله ی جالبی هست : زن ها همیشه نگران چیزهایی هستند که مردها فراموش میکنند، مردها همیشه نگران چیزهایی هستند که زن ها فراموش نمیکنند!! و حالا بخونید نظر بامزه ی آن ایوانه رمان نویس انگلیسی: من انکار نمیکنم که زن ها احمق هستند.خداوند بزرگ زن را طوری آفریده که با مرد جور باشد ارما یمیک طنز نویس آمریکایی هم میگه : خداوند مرد را آفرید ولی اگر من بودم بهترش را می افریدم. و آخرین جمله هم از چارلی چاپلین هست که در یکی از نامه هاش به دخترش گفته : هیچ مردی در دنیا ارزش آن را ندارد که زنی به خاطر او حتی پشت ناخن پایش را لخت نماید.

۲۳ سال پیش روز ۲۳ خرداد من به دنیا اومدم.درواقع آپ ویژهام به مناسبت تولدمه.برای ایندفعه شعر پریا از احمد شاملو رو انتخاب کردم که بنویسم.دلیلش هم اینه که اولا تا دلتون بخواد توو این شعر اسم من اومده بعدشم که توو ۶سالگیم دومین شعری که حفظ کردم بعد از شعر کوچه ی مشیری، این شعر بود.شعر طولانی هم هست. امیدوارم حوصله کنید و بخونین.

اما مورد بعدی که باید بگم اینه که تا اواسط تیر مطلبی آپ نمیکنم اما موضوع آپ بعدیم درباره ی نظر نویسندگان و افراد معروف در مورد مردها هست.خیلی وقت بود که میخواستم این مطلب رو بنویسم ولی وقت نمیشد ولی آپ بعدیم رو حتما بخونین چون جالبه و خوندنش خالی از لطف نیست. ممنونم از همه ی دوستانم که بهم سر میزنن. خداحافظ تا اواسط تیر .بین ۸ تا ۱۵ تیر حتما آپ میکنم.

 

یکی بود یکی نبود

 

زیر گنبد کبود

 

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود

 

زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

گیسشون قد کمون رنگ شبق

 

از کمون بلند ترک

 

از شبق مشکی ترک

 

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

 

پشتشون سرد و سیا قلعه ی افسانه ی پیر

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد

 

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد

 

*پریا گشنتونه؟

 

پریا تشنتونه؟

 

پریا خسته شدین؟

 

مرغ پر بسته شدین؟

 

چیه این های های تون؟

 

گریه تون وای وای تون؟*

 

پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

پریای نازنین

 

چه تونه زار میزنین؟

 

توی این صحرای دور

 

توی این تنگ غروب

 

نمیگین برف میاد؟

 

نمیگین بارون میاد؟

 

نمیگین گرگه میاد میخوردتون؟

 

نمیگین دیبه میاد یه لقمه خام میکندتون؟

 

نمیترسین پریا؟

 

نمیان به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد صدای زنجیراش میاد

 

پریا قد رشیدم ببینین

 

اسب سفیدم ببینین

 

اسب سفید نقره نل

 

یال و دمش رنگ عسل

 

مرکب صر صر تک من

 

آهوی آهن رگ من

 

گردن و ساقش ببینین

 

باد دماغش ببینین

 

امشب تو شهر چراغونه

 

خونه ی دیبا داغونه

 

مردم ده مهمون مان

 

با دامب و دومب به شهر میان

 

داریه و دمبک میزنن

 

میرقصن و میرقصونن

 

غنچه ی خندون میریزن

 

نقل بیابون میریزن

 

های میکشن

 

هوی میکشن

 

*شهر جای ما شد

 

عید مردماس دیب گله داره

 

دنیا مال ماس دیب گله داره

 

سفیدی پادشاس دیب گله داره

 

سیاهی رو سیاس دیب گله داره*

 

پریا!

 

دیگه توک روز شیکسته

 

درای قلعه بسه

 

اگه تا زوده بلند شین

 

سوار اسب من شین

 

میرسیم به شهر مردو، ببینین صداش میاد

 

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد

 

آره زنجیرای گرون،حلقه به حلقه،لا به لا

 

میریزن ز دست و  پا

 

پوسیدن،پاره میشن

 

دیبا بیچاره میشن

 

سر به جنگل بذارن جنگلو خار زار میبینن

 

سر به صحرا بذارن کویر و نمک زار میبینن

 

عوضش تو شهر ما...آخ نمیدونین پریا

 

در برجا وا میشن،برده دارا رسوا میشن

 

غلوما آزاد میشن،ویرونه ها آباد میشن

 

هر کی که غصه داره

 

غمشو زمین میذاره

 

قالی میشن حصیرا

 

آزاد میشن اسیرا

 

اسیرا کینه دارن

 

داسشونو ور میدارن

 

سیل میشن شر شر شر

 

آتیش میشن گر گر گر

 

تو قلب شب که بد گله

 

آتیش بازی چه خوشگله

 

آتیش آتیش چه خوبه

 

حالام تنگ غروبه

 

چیزی به شب نمونده

 

به سوز تب نمونده

 

به جستن و وا جستن

 

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو ور دارن

 

بزنن به جون شب،ظلمتو داغونش کنن

 

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

 

به جایی که شنگولش کنن

 

سکه ی یه پولش کنن

 

دست همو بچسبن

 

دور یارو برقصن

 

( حمومک مورچه داره بشین و باشو ) در بیارن

 

(قفل و صندوقچه داره بشین و باشو ) در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

 

گریه تون وای وای تون

 

پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

پریای خط خطی

 

لخت و عریون پاپتی

 

شبای چله کوچیک

 

که تو کرسی چیک و چیک

 

تخمه میشکستیم و بارون میومد

 

صداش تو ناودون میومد

 

بی بی جون قصه میگفت

 

حرفهای سربسته میگفت

 

قصه ی پری زرد پری

 

قصه ی سنگ صبور ،بز روی بون

 

قصه  دختر شاه پریون

 

شمایین اون پریا

 

اومدین دنیای ما

 

حالا هی حرص میخورین جوش میخورین

 

غصه ی خاموش میخورین

 

که دنیامون خال خالیه،غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

 

پیغوم سربسته نیود

 

دنیای ما عیونه

 

هرکی میخواد بدونه

 

دنیای ما خار داره

 

بیابوناش مار داره

 

هرکی باهاش کار داره

 

دلش خبر دار داره

 

دنیای ما بزرگه

 

پر از شغال و گرگه

 

دنیای ما هی هی هی

 

عقب آتیش لی لی لی

 

آتیش میخوای بالا ترک

 

تا کف پات ترک ترک

 

دنیایه ما همینه

 

بخوای نخوای اینه

 

خوب پریای قصه

 

مرغای پر شیکسته

 

آبتون نبود،دونتون نبود،چایی و قلیونتون نبود؟

 

کی بتون گفت که بیان دنیای ما،دنیای واویلای ما

 

قلعه ی قصه تونو ول بکنین،کارتونو مشکل بکنین؟

 

پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

دس زدم به شونه شون

 

که کنم روونه شون

 

پریا جیغ زدن،ویغ زدن،جادو بودن دود شدن

 

بالا رفتن تار شدن،پایین اومدن پود شدن

 

پیر شدن،گریه شدن،جوون شدن،خنده شدن

 

خان شدن،بنده شدن،خروس سر کنده شدن

 

میوه شدن،هسته شدن،انار سربسته شدن

 

امید شدن،یاس شدن،ستاره ی نحس شدن...

 

وقتی دیدن ستاره

 

به من اثر نداره

 

میبینم و حاشا میکنم،بازی رو تماشا میکنم

 

هاج و واج و منگ نمیشم،از جادو سنگ نمیشم

 

یکیش تنگ شراب شد

 

یکیش دریای آب شد

 

یکیش کوه شد و زق زد

 

توو آسمون تتق زد

 

شرابه رو سر کشیدم

 

پاشنه رو ور کشیدم

 

زدم به دریا تر شدم،از اونورش به در شدم

 

دویدم و دویدم

 

بالای کوهی رسیدم

 

اونور کوه ساز میزدن

 

همپای آواز میزدن:

 

*دلنگ دلنگ شاد شدیم

 

از ستم آزاد شدیم

 

خورشید خانوم آفتاب کرد

 

کلی برنج تو آب کرد

 

خورشید خانوم بفرمایید

 

از اون بالا بیاین پایین

 

ما ظلمو نفله کردیم

 

آزادی رو قبله کردیم

 

از وقتی خلق پا شد

 

زندگی مال ما شد

 

از شادی سیر نمیشیم

 

دیگه اسیر نمیشیم

 

هاجستیم و واجستیم

 

تو حوض نقره جستیم

 

سیب طلا رو چیدیم

 

به خونمون رسیدیم*

 

بالا رفتم دوغ بود

 

قصه ی بی بیم دروغ بود

 

پایین اومدیم ماست بود

 

قصه ی ما راست بود

 

قصه ی ما به سر رسید

 

کلاغه به خونش نرسید

 

هاچین و واچین

 

زنجیر و ورچین!

 

 

 

 

 

به خاطر نزدیک شدن به امتحانات زیاد وقت نمیکنم بیام واسه همین از دوستانی که دیر به دیر بهشون سر میزنم معذرت میخوام. آپ بعدیم ۲۳ خرداد هست یادتون نره سر بزنین چون واسه من یه روز ویژه هست

راستی از این به بعد اکثر چیزایی که که مینویسم دلیل داره.همین!!

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

 

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

 

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن

 

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

 

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 

دل دردمند ما را که اسیر تست یارا

 

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

 

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

 

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا

 

تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

 

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

 

که چو قبلهایت باشد ، به از آن که خودپرستی

 

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

 

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

 

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

 

نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

                   

                                ( سعدی )

 

 

 

این مطلب رو جایی خوندم گفتم اینجا بنویسم شما هم استفاده کنین

 

مراقب افکارت باش که گفتارت میشود

 

مواظب گفتارت باش که رفتارت میشود

 

مواظب رفتارت باش که عادتت میشود

 

مواظب عادتت باش که شخصیتت میشود

 

مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.

 

 

 

 

نوشتن این شعر دلیل داره.همین!!

 

باز دوباره تنهایی و شب و سکوت

 

باز دوباره یاد تو و غم نبودت

 

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی

 

رفتی و این بغض رو توی صدام گذاشتی

 

میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

 

میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

 

بعد تو پرسه میزنم شبهای سرد و خسته رو

 

تو رفتی و من هی پشت سرت گفتم نرو نرو

 

میخوام تموم کنم این قصه ی تلخ رو با تو

 

میدونی چقده فاصله ی قلبم تا تو؟

 

من و تو هر دو شدیم باز دچار درد

 

نگاه سرد به رنگ پاییز زرد

 

اگه بهت گفتم برو چون که بریدم

 

زره زره آب شدم به آخر رسیدم

 

آتیش زدی منو کشتی صد بار

 

بسه دیگه برو دست از سرم بردار

 

چند تا سوال عین خوره روحم رو می خوره

 

بعد من کی میاد دلم از دلهره پره

 

داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود

 

فهمیدم که دیگه کمک خواستن نداره سود

 

اما خواستم بمونم دلم رسید به جونم

 

من از جونم گذشتم تا  تو باشی توی خونم

 

دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم

 

بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم

 

چشمهامو میبندم ولی چیزی نیست به یادم

 

به یادم میارم چه ساده دادی به بادم

 

ببین چه شادم چون گفتی تا تهش باهاتم

 

فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم؟

 

شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد

 

شاید باد اومد عشق مثل نور فانوس شد

 

وقتی یادم میاد اشک و التماس چشمهات

 

دیوانه وار میگریم واسه دوری نگات

 

برات می ساختم از جهنم زشتم بهشت

 

دستات توو دستام بود بی خیال سرنوشت

 

به یاد اون روزهایی که بودیم خوش و خرم

 

که تو رو با خودم تا اوج ابرها میبردم

 

حتی نشد با سنگ صبوری درد ها رو برد

 

چرا که قلبم اسیر بند تو بود

 

پس خاطرات رو نبر برام بذار یادگاری

 

این بهونه ی اشکهام باشه توو شبهای بی قراری

 

دل بکن از من و عشقم بذار دستهامون جدا شن

 

سهم من شبهای تاریک سهم تو فردایی روشن

 

مجبورم نکن که بگم به تو هیچ حسی ندارم

 

آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم

 

تو بدون تا آخر عمر از دلم نمیری هرگز

 

نمیخواد که سخت بگیری ، خیلی ساده..خداحافظ،خداحافظ...

 

 

 

ماه غلام رخ زیبای تو

 

سرو کمر بسته بالای تو

 

تن همه چشم است به صحن چمن

 

نرگس شهلا به تماشای تو

 

مجمع دلهای پراکنده چیست

 

چین سر زلف چلیپای تو

 

زاهد و اندیشه ی گیسوی حور

 

دست من و جعد سمن سای تو

 

گر تو زنی تیغ هلاکم به فرق

 

فرق من و خاک کف پای تو

 

روی من و خاک سر کوی عشق

 

رای من و پیروی رای تو

 

تیر من و دیده ی کج بین غیر

 

تیغ من و تارک اعدای تو

 

چند فشاند نمکم بر جگر

 

لعل شکر خند شکر خای تو

 

دیر کشیدی ز میان بس که تیغ

 

مرد فروغی ز مداوای تو

 

                       ( فروغی بسطامی )

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

 

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

 

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

 

ما کجاییم درین بحر تفکر ، تو کجایی

 

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

 

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

 

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

 

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

 

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

 

همه سهلست، تحمل نکنم بار جدایی

 

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

 

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

شمع را باید ازین خانه به در بردن و کشتن

 

تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

 

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

 

که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

 

خلق گویند:برو،دل به هوای دگری ده

 

نکنم،خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

                                    ( سعدی )