پریا

نظر بدین خوشحال می شم

پریا

نظر بدین خوشحال می شم

بیوگرافی سیمین بهبهانی

آپ ایندفعه بیوگرافی سیمین بهبهانی هست که مناظره ی او و ابراهیم صهبا رو در پست قبلیم خوندین.من از صهبا فقط اینو میدونم که به بهبهانی دل سپرده بوده.

سیمین بـِهْبَهانی (زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی است. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است.

سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

مادر او فخرعظمی ارغون (۱۳۱۶ ه.ق - ۱۳۴۵ ه.ش) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی خوبی داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن‌خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می‌کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند، در سال ۱۳۱۰ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.

سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود. او سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد.

او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال انکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با علی کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰-تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با رشتهٔ حقوق را قبول نکرد.

برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌شود:

شلوارتاخورده دارد مردی که یک پاندارد

خشم است وآتش نگاهش،یعنی تماشا ندارد

دوباره می‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می‌زنم،اگرچه بااستخوان خویش

آثار او عبارت است از:

  • سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)
  • جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)
  • چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)
  • مرمر (۱۳۴۲/۱۹۶۱)
  • رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)
  • خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)
  • دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)
  • گزینه اشعار (۱۳۶۷)
  • درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)
  • آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)
  • کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)
  • کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)
  • عاشق‌تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)
  • شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) ترجمه
  • با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)
  • یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)
  • مجموعه اشعار (۲۰۰۳)

کل کل

اینم کل کل سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا.

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

 

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



ما....

ما....

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دین و مذهب! و عربها و غیره! اما تا یه مشکلی پیش میاد میگیم یا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بیشتر سفره حضرت عباس باز میکنیم تا توی تهران.

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که میشیم پنج نظر متفاوت داریم و هممون خیال میکنیم حق داریم.

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!


به آذری ها متلک میگیم، اونارو مسخره میکنیم و براشون جوک میسازیم ولی بهترین و مفیدترین دوستامون آذری هستن!



اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

سه: دولت کشورمون باید مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با یک شرط:

ما همون 'آدم' هایی که در بالا گفتیم بمونیم!!!

برگرفته از لینک  http://blog.360.yahoo.com/blog-NAhbBbc5dKKuztMnVS984g--?cq=1

10 تا از بدترین شهر های دنیا

10 تا از بدترین شهر های دنیا

فهرستهای ده تایی در ادبیات و ژورنالیسم دنیای مدرن،نماد لیستی از بهترینها و برترینها است و کمتر پیش آمده که به بدترین ها بپردازد،از جمله فهرست جدید رویترز برای 10 نقطه از عالم که شما را از رفتن به آنجا نهدید می کند!!.

 



مقام اول متعلق است به بندر مورثبی در گینه نو ،که به طور متوسط 115 مورد جدید از ابتلا به ایدز را ماهیانه گزارش می کند!، بیکاری،دزدی و آدم ربایی در پایتخت گینه نو بیداد می کند!.



مقام دوم به شهر لینفن در چین میرسد با بیشترین آلودگی هوا، در جوار صنایع غیر اصولی و معادن بزرگ ذغال سنگ که ابری از غبار مسموم کک و آلاینده های هوا آسمانش را همیشه تیره نگاه داشته است!.



مقام سوم به شهر بوجمبورا درجمهوری برونئی؟! در شرق آفریقا تعلق دارد،که فساد و وضع نابسامان اقتصادی آن،پایین ترین نرخ رشد اقتصادی جهان را برایش به ارمغان آورده است و شهره به نسل کشی و کشتارهای دسته جمعی است!.
 

lwge68g95zskizdjku3r.jpg

مقام چهارم متعلق است به یکی از رئوس محور شرارت!، پیونگ یانگ در کره شمالی بعنوان شهری که علیرغم ظاهرش در باطن رژیم مدیریتی و حکومتی استبدادی داشته و فقط یک شبکه رادیو و تلوزیون تحت مراقبتهای شدید حکومتی دارد و حتی دوچرخه سواری نیز در این شهر به دلایل سیاسی !ممنوع است!



مقام پنجم در کمال ناباوری متعلق است به اوکلاهما در ایلات متحده! و به خاطر بیشترین مخاطرات بلایای طبیعی!،این شهر در کریدور معروفی که بیشترین گردبادهای موسمی در آن می وزد، در ماههای مارس تا آگوست بیشترین ریسک مسافرت را دارد!.



شهر چرنوبیل در اوکراین هنوز تبعات آلودگیهای رادیواکتیویته در دهه نود قرن بیستم را به دوش می کشد و با مناطق خالی از سکنه و رودخانه ها و دریاچه های آلوده اش مقام ششم را به خود اختصاص داده است.



موگادیشو در سومالی بعنوان بی قانونترین شهر هرت جهان!،پس از فروپاشی قدرت مرکزی در دهه پایانی هزاره دوم،و استقرار واحدهای حافظ صلح مدتهای مدیدی است که در رتبه هفتم، از همه برشورهای توریستی و مسافرتی حذف شده است.



یاکوتسک در روسیه با طبیعتی سرد و منجمد کننده و فاصله ای بعید با مسکو(شش قاچ ساعتی در معیار ساعت جهانی) در تمامی طول سال با دمایی در حدود 32 درجه زیر صفر!! به درستی سردترین منطقه مسکونی جهان لقب گرفته و در مقام هشتم،فقط در صورت افت دما به کمتر از میزان یاد شده کودکانش مجاز به تعطیل مدارس هستند!!.



داکا در بنگلادش گرفتار تبعات جنگهای داخلی،عدم ثبات سیاسی و بلایای طبیعی بوده است ولی فقط به خاطر حد بالای آلایندگی هوا و محیط زیست در اثر توسعه نابسنده صنعتی مقام نهم را به خود اختصاص داده است!



بغداد، پایتختی در همسایگی که روزی مثل آبادی و امارت نشینی بود،اکنون در آتش تعارضات قومی-مذهبی-قبیله ای می سوزد،پس از جنگ خلیج فارس و به زانو درآمدن دیکتاتور معروفش این شهر به بالاترین آمار سرقت،آدم ربایی و تجاوز به عنف دست یافته است و در این لیست نیز مقام آخر و دهم را پیدا کرده است.


برگرفته از گروه Marshal-Modern

نظرات راجع به مردها

سلام.بالاخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم. طبق قرار قبلی ایندفعه میخوام نظر افراد معروف رو درباره ی مردها بنویسم.توجه کنید این جملات فقط نقل قول هستند نه نظر شخصیه من. شخصا فمینیست نیستم اما به برابری حقوق زن و مرد کاملا اعتقاد دارم. برای اثبات این برابری هم به زودی نظراتی رو درباره ی زن ها مینویسم. هرچند معتقدم آقایون جنبه ی خوندنش رو ندارن 

اولین جمله رو از یک آقا شروع میکنیم.حسن کریم پور در کتاب باغ مارشال خود آورده است: مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس است که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس میکنند مردند. تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده است پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر و تو سری خورده تر از یک اسیر ، گداتر از همه ی گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش ، گدایی عشق میکنند. اما تا خاطرشان در تسلیم قلب یک زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد خدا آنها را مرد آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر ، یعنی در بی نهایت نامردی جستجو میکنند. هنری لوییس منکن روزنامه نویس آمریکایی معتقد است: مرد همیشه دنبال کسی میگردد تا بتواند پیش او از خودش تعریف کند و زن همیشه دنبال کسی میگردد تا سرش را روی شانه ی او بگذارد فریده نجفی در کتاب خود آورده است : مردها موجودات عجیبی هستند.عجیب و خودخواه.همه چیز را برای عیش و نوش و کیف خودشان میخواهند.وقتی طالب چیزی باشند به هر خفتی تن میدهند تا آن را به دست آورند ، بعد هم که قاقالیلیشان تمام شد می روند حاجی حاجی مکه. نسرین قدیری هم در کتاب چه آسان باختم از عجیب بودن مردها صحبت میکنه: مردها چه موجودات عجیبی هستند.میتوانند در آن واحد چند زن را دوست داشته باشند و دل همه ی آن ها را به دست آورند.اما زن ها موجودات بیچاره ای هستند که تمام عمر پایبند عواطف و احساسات یکرنگ و پاک خودشان هستند. زن ها تا دوست نداشته باشند و قلب و روحشان از عشق لبریز نباشد نمیتوانند دوستدار مردی باشند. اسکار وایلد رمان نویس و منتقد ایرلندی هم میگه : مردها همیشه میخواهند اولین عشق زن باشند ولی زنها همیشه دوست دارند آخرین عشق مرد باشند. و باز هم فریده نجفی در جایی از کتاب افسانه ی خود میگوید : اگر مردی به پایت افتاد و گفت دوستت دارم هرگز باور نکن. در ظاهر به او لبخند بزن ولی توو دلت بگو چادرم کفنت باشد !! سقراط فیلسوف یونانی هم میگه : همین که به زن و مرد حقوق مساوی داده شود خواهیم دید که زن مافوق مرد میشود. و اما جان درایدن معتقد است : شرافت زن مانند پوست خز حساس و لطیف است و تحمل غبار ( اذیت مرد) را ندارد. بتی فریدن اصلاح طلب و فمینیست آمریکایی معتقد است : مردها واقعا دشمن ما نیستند. آنها قربانیانی هستند که از یک احساس مبهم مردانه و از مد افتاده رنج میبرند،همان احساسی که در گذشته وقتی خرسی برای کشتن وجود نداشت باعث میشد بی خود و بی جهت احساس بی لیاقتی به آنها دست بدهددکتر فرانچسکا ام. کانسین جامعه شناس آمریکایی میگوید : یکی از دلیل هایی که باعث میشود مردها اینقدر کمتر از زنها مهربان به نظر برسند این است که رفتار آنها را با معیار های زنانه ارزیابی میکنیم. گلوریا استاینم نویسنده ی آمریکایی هم یه کم بدبینانه گفته : آنچه بین زن ها و خوشبختی فاصله می اندازد یک مرد است.هلن رولند نویسنده ی انگلیسی عقیده ی جالب و شاید تا حدودی درست داره : این یک واقعیت است که زن ها برای درک همه ی مردها کافی است یک مرد را خوب بشناسند ، در حالی که مردها حتی اگر همه ی زن ها را هم بشناسند نمیتوانند حتی یک زن را هم درک کنند. کاتلین نوریس رمان نویس آمریکایی عقیده ی بامزه ای داره و میگه : عوض کردن شوهر یعنی عوض کردن مشکل ویسکونتس نانسی ویچر آستور اولین نماینده ی زن در مجلس بریتانیا هم گفته : زن ها باید دنیا را برای مردها امن کنند چون مردها دنیا را برای زن ها حسابی نا امن کرده اند. سوزان بی. آنتونی فمینیست آمریکایی میگه : به مردها باید حقشان را داد و نه بیشتر و به زن ها باید حقشان را داد و نه کمتر و باز هم هلن رولند گفته : قبل از ازدواج مردها حاضرند به خاطر تو حتی جانشان را هم فدا کنند ولی بعد از ازدواج حتی حاضر نیستند به خاطر تو لحظه ای دست از روزنامه خوندن بردارندآگاتا کریستی رمان نویس معروف انگلیسی هم گفته: باستان شناس بهترین شوهر است چون هرچه زنش پیرتر بشود علاقه اش به او بیشتر میشود سیمون دوبووار نویسنده و فمینیست فرانسوی هم معتقد است : رفتار هیچ مردی نسبت به زن ، خودخواهانه تر ، پرخاشگرانه تر و توهین آمیزتر از مردی نیست که مدام نگران این است که نکند به مرد بودنش اهانت بشود ( شخصا با این جمله کاملا موافقم ) و اما جمله ای را در جایی خوندم که نویسنده اش ناشناس بود و جمله ی جالبی هست : زن ها همیشه نگران چیزهایی هستند که مردها فراموش میکنند، مردها همیشه نگران چیزهایی هستند که زن ها فراموش نمیکنند!! و حالا بخونید نظر بامزه ی آن ایوانه رمان نویس انگلیسی: من انکار نمیکنم که زن ها احمق هستند.خداوند بزرگ زن را طوری آفریده که با مرد جور باشد ارما یمیک طنز نویس آمریکایی هم میگه : خداوند مرد را آفرید ولی اگر من بودم بهترش را می افریدم. و آخرین جمله هم از چارلی چاپلین هست که در یکی از نامه هاش به دخترش گفته : هیچ مردی در دنیا ارزش آن را ندارد که زنی به خاطر او حتی پشت ناخن پایش را لخت نماید.

تولدم

۲۳ سال پیش روز ۲۳ خرداد من به دنیا اومدم.درواقع آپ ویژهام به مناسبت تولدمه.برای ایندفعه شعر پریا از احمد شاملو رو انتخاب کردم که بنویسم.دلیلش هم اینه که اولا تا دلتون بخواد توو این شعر اسم من اومده بعدشم که توو ۶سالگیم دومین شعری که حفظ کردم بعد از شعر کوچه ی مشیری، این شعر بود.شعر طولانی هم هست. امیدوارم حوصله کنید و بخونین.

اما مورد بعدی که باید بگم اینه که تا اواسط تیر مطلبی آپ نمیکنم اما موضوع آپ بعدیم درباره ی نظر نویسندگان و افراد معروف در مورد مردها هست.خیلی وقت بود که میخواستم این مطلب رو بنویسم ولی وقت نمیشد ولی آپ بعدیم رو حتما بخونین چون جالبه و خوندنش خالی از لطف نیست. ممنونم از همه ی دوستانم که بهم سر میزنن. خداحافظ تا اواسط تیر .بین ۸ تا ۱۵ تیر حتما آپ میکنم.

 

یکی بود یکی نبود

 

زیر گنبد کبود

 

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود

 

زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

گیسشون قد کمون رنگ شبق

 

از کمون بلند ترک

 

از شبق مشکی ترک

 

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

 

پشتشون سرد و سیا قلعه ی افسانه ی پیر

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد

 

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد

 

*پریا گشنتونه؟

 

پریا تشنتونه؟

 

پریا خسته شدین؟

 

مرغ پر بسته شدین؟

 

چیه این های های تون؟

 

گریه تون وای وای تون؟*

 

پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

پریای نازنین

 

چه تونه زار میزنین؟

 

توی این صحرای دور

 

توی این تنگ غروب

 

نمیگین برف میاد؟

 

نمیگین بارون میاد؟

 

نمیگین گرگه میاد میخوردتون؟

 

نمیگین دیبه میاد یه لقمه خام میکندتون؟

 

نمیترسین پریا؟

 

نمیان به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد صدای زنجیراش میاد

 

پریا قد رشیدم ببینین

 

اسب سفیدم ببینین

 

اسب سفید نقره نل

 

یال و دمش رنگ عسل

 

مرکب صر صر تک من

 

آهوی آهن رگ من

 

گردن و ساقش ببینین

 

باد دماغش ببینین

 

امشب تو شهر چراغونه

 

خونه ی دیبا داغونه

 

مردم ده مهمون مان

 

با دامب و دومب به شهر میان

 

داریه و دمبک میزنن

 

میرقصن و میرقصونن

 

غنچه ی خندون میریزن

 

نقل بیابون میریزن

 

های میکشن

 

هوی میکشن

 

*شهر جای ما شد

 

عید مردماس دیب گله داره

 

دنیا مال ماس دیب گله داره

 

سفیدی پادشاس دیب گله داره

 

سیاهی رو سیاس دیب گله داره*

 

پریا!

 

دیگه توک روز شیکسته

 

درای قلعه بسه

 

اگه تا زوده بلند شین

 

سوار اسب من شین

 

میرسیم به شهر مردو، ببینین صداش میاد

 

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد

 

آره زنجیرای گرون،حلقه به حلقه،لا به لا

 

میریزن ز دست و  پا

 

پوسیدن،پاره میشن

 

دیبا بیچاره میشن

 

سر به جنگل بذارن جنگلو خار زار میبینن

 

سر به صحرا بذارن کویر و نمک زار میبینن

 

عوضش تو شهر ما...آخ نمیدونین پریا

 

در برجا وا میشن،برده دارا رسوا میشن

 

غلوما آزاد میشن،ویرونه ها آباد میشن

 

هر کی که غصه داره

 

غمشو زمین میذاره

 

قالی میشن حصیرا

 

آزاد میشن اسیرا

 

اسیرا کینه دارن

 

داسشونو ور میدارن

 

سیل میشن شر شر شر

 

آتیش میشن گر گر گر

 

تو قلب شب که بد گله

 

آتیش بازی چه خوشگله

 

آتیش آتیش چه خوبه

 

حالام تنگ غروبه

 

چیزی به شب نمونده

 

به سوز تب نمونده

 

به جستن و وا جستن

 

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو ور دارن

 

بزنن به جون شب،ظلمتو داغونش کنن

 

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

 

به جایی که شنگولش کنن

 

سکه ی یه پولش کنن

 

دست همو بچسبن

 

دور یارو برقصن

 

( حمومک مورچه داره بشین و باشو ) در بیارن

 

(قفل و صندوقچه داره بشین و باشو ) در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

 

گریه تون وای وای تون

 

پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

پریای خط خطی

 

لخت و عریون پاپتی

 

شبای چله کوچیک

 

که تو کرسی چیک و چیک

 

تخمه میشکستیم و بارون میومد

 

صداش تو ناودون میومد

 

بی بی جون قصه میگفت

 

حرفهای سربسته میگفت

 

قصه ی پری زرد پری

 

قصه ی سنگ صبور ،بز روی بون

 

قصه  دختر شاه پریون

 

شمایین اون پریا

 

اومدین دنیای ما

 

حالا هی حرص میخورین جوش میخورین

 

غصه ی خاموش میخورین

 

که دنیامون خال خالیه،غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

 

پیغوم سربسته نیود

 

دنیای ما عیونه

 

هرکی میخواد بدونه

 

دنیای ما خار داره

 

بیابوناش مار داره

 

هرکی باهاش کار داره

 

دلش خبر دار داره

 

دنیای ما بزرگه

 

پر از شغال و گرگه

 

دنیای ما هی هی هی

 

عقب آتیش لی لی لی

 

آتیش میخوای بالا ترک

 

تا کف پات ترک ترک

 

دنیایه ما همینه

 

بخوای نخوای اینه

 

خوب پریای قصه

 

مرغای پر شیکسته

 

آبتون نبود،دونتون نبود،چایی و قلیونتون نبود؟

 

کی بتون گفت که بیان دنیای ما،دنیای واویلای ما

 

قلعه ی قصه تونو ول بکنین،کارتونو مشکل بکنین؟

 

پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه میکردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

 

دس زدم به شونه شون

 

که کنم روونه شون

 

پریا جیغ زدن،ویغ زدن،جادو بودن دود شدن

 

بالا رفتن تار شدن،پایین اومدن پود شدن

 

پیر شدن،گریه شدن،جوون شدن،خنده شدن

 

خان شدن،بنده شدن،خروس سر کنده شدن

 

میوه شدن،هسته شدن،انار سربسته شدن

 

امید شدن،یاس شدن،ستاره ی نحس شدن...

 

وقتی دیدن ستاره

 

به من اثر نداره

 

میبینم و حاشا میکنم،بازی رو تماشا میکنم

 

هاج و واج و منگ نمیشم،از جادو سنگ نمیشم

 

یکیش تنگ شراب شد

 

یکیش دریای آب شد

 

یکیش کوه شد و زق زد

 

توو آسمون تتق زد

 

شرابه رو سر کشیدم

 

پاشنه رو ور کشیدم

 

زدم به دریا تر شدم،از اونورش به در شدم

 

دویدم و دویدم

 

بالای کوهی رسیدم

 

اونور کوه ساز میزدن

 

همپای آواز میزدن:

 

*دلنگ دلنگ شاد شدیم

 

از ستم آزاد شدیم

 

خورشید خانوم آفتاب کرد

 

کلی برنج تو آب کرد

 

خورشید خانوم بفرمایید

 

از اون بالا بیاین پایین

 

ما ظلمو نفله کردیم

 

آزادی رو قبله کردیم

 

از وقتی خلق پا شد

 

زندگی مال ما شد

 

از شادی سیر نمیشیم

 

دیگه اسیر نمیشیم

 

هاجستیم و واجستیم

 

تو حوض نقره جستیم

 

سیب طلا رو چیدیم

 

به خونمون رسیدیم*

 

بالا رفتم دوغ بود

 

قصه ی بی بیم دروغ بود

 

پایین اومدیم ماست بود

 

قصه ی ما راست بود

 

قصه ی ما به سر رسید

 

کلاغه به خونش نرسید

 

هاچین و واچین

 

زنجیر و ورچین!

 

 

 

 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

به خاطر نزدیک شدن به امتحانات زیاد وقت نمیکنم بیام واسه همین از دوستانی که دیر به دیر بهشون سر میزنم معذرت میخوام. آپ بعدیم ۲۳ خرداد هست یادتون نره سر بزنین چون واسه من یه روز ویژه هست

راستی از این به بعد اکثر چیزایی که که مینویسم دلیل داره.همین!!

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

 

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

 

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن

 

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

 

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 

دل دردمند ما را که اسیر تست یارا

 

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

 

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

 

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا

 

تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

 

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

 

که چو قبلهایت باشد ، به از آن که خودپرستی

 

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

 

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

 

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

 

نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

                   

                                ( سعدی )